تبليغاتX
بارونیم, تو چترم میشی؟

بارونیم, تو چترم میشی؟

چیزی در آدم هست به نام عشق......که بی چیزآدم این همه چیز نمیشود







تـ و ضـ یـ حـ ا ت

 وقتی دلم برایت تنگ میشه چشمهای پرزاشکم را
پشت ابرهای سیاه اسمان پنهان می کنم.
آنجا که جز خدای خود هیچکس را نمی یابم
پس بدان...
هر زمان که باران میبارد دل من برایت تنگ است
عشق زیر باران ایستادن
و با هم خیس شدن نیست
عشق آن است که یکی چتر شود
و او هیچ وقت نفهمد که
چرا خیس نشد؟


ا مـ کـ ا نـ ا ت
صفحه ی اول
تماس با من


نـ و یـ سـ نـ د ه

مریم خانوم


آ ر شـ یـ و
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس


لـ یـ نـ ک هـ ا
A.I.F.M
تاریخ هیچ وقت عشق را فراموش نمی کند
دختر دبیرستانی
دختر مهربووووووون
niki ashk
ENTEHA
بوی خوش زن
سکانس های اجق وجق یه دختر دیوونه
فقط دخترا بیان تو
پسری که همه ی دختر آرزوشو دارند
عشق من
دخترونه
هوس
تنهایی ماه
تویه تعریف زلالی مث دریا
دنیا فقط عشق
یادگاری از یه خاطره
هرکی دلش گرفته بیاد اینجا
کلیپ های موبایل سارا

قـ ا لـ ب از
نازنین
www.Naazanin.Com

  RSS 2.0  




 

دل گمراه من چه خواهد کرد

با بهاری که میرسد از راه؟

با نیازی که رنگ می گیرد

درتن شاخه های خشک و سیاه؟

دل گمراه من چه خواهدکرد

بانسیمی که می تراود از آن

بوی عشق کبوتر وحشی

نفس عطر های سر گردان؟

لب من از ترانه می سوزد

سینه ام عاشقانه می سوزد

پوستم می شکافد از هیجان

پیکرم از جوانه می سوزد

هر زمان موج میزنم در خویش

می روم. میرومبه جائی دور

بوتهء گرگرفتهء خورشید

سرراهم نشسته درتب نور

من ز شکوفه لبریزم

یار من کیست‌ ای بهار سپید؟

گر نبوسد در این بهار مرا

یار من نیست ای بهار سپید

دشت بی تاب شبنم آلوده

چه کسی را به خویش می خواند؟

سبزه ها. لحظه ای خموش. خموش

آنکه یار منست می داند!

آسمان می دود ز خویش برون

دیگر او در جهان نمیگنجد

آه. گوئی که این همه «آبی»

در دل آسمان نمی گنجد

در بهار او ز یاد خواهد برد

سردی و ظلمت زمستان را

می نهد روی گیسوانم باز

تاج گلپونه های سوزان را

ای بهار افسونگر

من سراپا خیال او شده ام

در جنون تو رفته ام از خویش

شعر و فریاد و آرزو شده ام

می خزم همچو مار تبداری

بر علف های خیس تازه ی سرد

آه با این خروش و این طغیان

دل گمراه من چه خواهد کرد؟ 


نویسنده: مریم
ساعت: 16:36
تاریخ:
یکشنبه 1387/02/15

 


یه شعر مینویسم میرم

حتما بخونید

تموم خاطراتت یادم میاد

یاد اون روز که دلت میگفت منو میخواد

اگه تو نمونی پیشم دیونه میشم

آخه من چی کار کنم تو بمونی پیشم

فکر تو یه لحظه از سرم نمیره

من میگم میمونی اما دل میگه میره

نزار تا قصه مون این جوری تموم بشه

میدونم تو میری مهرم حروم میشه

بگو حرفت چیه ؛ آخه دردت چیه

تازه اول راهیم ، خداحافظی چیه

می دونستم میری و تنهام میزاری

تو که از حال دلم خبر نداری

می دونستم آخرش این جوری میشه

یکی مون تنها میمونه واسه همیشه



نویسنده: مریم
ساعت: 16:9
تاریخ:
شنبه 1387/01/17

 


سال نو پیشاپیش مبارک

هوووووووووورااااااااااااا

وای خدا عیددددی

زود باش بهم تبریک بگو

تا ۳ میشمارم

۱۲۳ ۱۲۳ ۱۲۳


نویسنده: مریم
ساعت: 22:23
تاریخ:
سه شنبه 1386/12/28

 


قبل از اینکه فحش بدی اینو بخون

تمام کسانی که به صورت مستقیم و غیر مستقیم با این وبلاگ تماس دارند

دارم بهتون میگم اگه نظری براتون به اسم و مشخصات من گذاشته شد

مبنی بر هر گونه بی احترامی

کار من نیست

یه روانی بی مغز این کارارو میکنه

خودم یه رمز میزارم بهتون میگم

واقعا شرمنده

ببخشید


نویسنده: مریم
ساعت: 15:45
تاریخ:
یکشنبه 1386/12/19

 


 

                  تو را به اندازه ی سخاوتمندی باران,صداقت کودکان و به اندازه ی پاکی عشق عاشقان الهی دوست دارم.
             تو را به اندازه ی معرفت بزرگترين عاشق و به اندازه ی سادگی و مهربانی های قلب های معصوم دوست دارم.
    تو را به اندازه ی لطافت گل,به اندازه ی بزرگی آسمان, استواری کوهها , جنبش رودها و به اندازه ی عشق مادری دوست دارم.
                                 آری,احساس من به تو چنين است.تو را اينگونه و از ته قلب دوست می دارم.
             ولی آيا تو نيز در قلب خود نسبت به من به اندازه ی يک شاخه گل احساس محبت می کنی و مرا دوست داری؟
                                      نوشته های من همه حرف هايی هستند که از ته قلبم جاری می شوند

                                                               

 پاکی عشق


نویسنده: مریم
ساعت: 17:19
تاریخ:
شنبه 1386/12/11

 


جاوید من
تو از متن یک رویــا آمدی
تا خواب های هزار رنگم تعبیر شوند
و لبــــخنــد های رنــــــــگ باخـــتــــه ام تــازه .
تـــو حالا جانی و جان جانان در تــــو جاری شـــده
و من چه آسوده خودم را به دستهای سخاوتمندت سپـــرده ام .
حــــــــالا از دنـــیا جــــدا شده ام چرا کــه تــو را دارم
چشمهای تو برایم دنیایی ناشناخته است .
حالا دیگر نبودی وجود ندارد
که هر چه هست
تو هستی


نویسنده: مریم
ساعت: 13:8
تاریخ:
پنجشنبه 1386/12/09

 


 

من از قبيله عشقم
من از تبار بارانم
به سر شور و شري دارم
به دل نور و نوايي

شناسنامه کامل من...

 

 

 


نویسنده: مریم
ساعت: 20:40
تاریخ:
سه شنبه 1386/11/30

 


 

عشق در لحظه پديد مي آيد،دوست داشتن در امتداد زمان.
عشق معياري را در هم مي ريزد،دوست داشتن بر پايه معيارها بنا مي شود.
عشق ويران کردن خويشتن است،دوست داشتن ساختني عظيم.
عشق ناگهان و ناخواسته شعله مي کشد،دوست داشتن از شناخت سر چشمه مي گيرد.
عشق قانون نمي شناسد،دوست داشتن اوج احترام به قوانين است.
عشق فوران مي کند چون آتشفشان،دوست داشتن جاري مي شود چون رودخانه.

پس بياييم يکديگر را دوست بدارييم!

 


کجايي اي يار قديمي          ديگه نيستي تا ببيني

ببيني دلم شکسته              جاي تو غربت نشسته

مگه قول نداده بودي         يه عمري پيشم بموني

اين رسم وفا نيست               دلشکستن که گنا نيست

اما تو دل نه شکستي              زدي قلبمو شکستي

نمي خوام بگم بموني             اينو گفتم تا بدوني

رنگين کمانه من يه رنگه            زندگي بي تويه رنجه

دردي که دارو نداره             به تو مرهمي نداره

مرهم قلبهاي خسته جاي              تو غربت نشسته


يادت باشه رنگين کمان پاداشه کسي

است که تا آخرين قطر زير بارون بمونه

                                                  


نویسنده: مریم
ساعت: 15:11
تاریخ:
دوشنبه 1386/11/22

 


 

 ت و ل د م    م ب ا ر ک

امروز به صورت بسی با حال شاد بودم.
همتونو کاشتم واسه امروز
پس چی فکر کردی به من میگن مریم
خاطره ی امروز رو به طور خلاصه روی عنوان کلیک کنید اونجا نوشتم هرکی مشتاقه بخونه


نویسنده: مریم
ساعت: 0:38
تاریخ:
چهارشنبه 1386/11/17

 


 

خودتونو نکشید من تا ۱۶ بهمن پست نمیدم

دعا کنین زودتر برسه وگرنه من دق مرگ میشم

(   )

این همه واسه اینو اون دعا میکنی زورت میاد یه دعا هم واسه ما بکنی

بگذریم از این که هرکی به من میگه" التماس دعا"

میگم خودت دعاکن التماس نکن

( )


نویسنده: مریم
ساعت: 18:39
تاریخ:
پنجشنبه 1386/11/04

 


کاش چون پاییز بودم....کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشک هایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه...چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند... شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه ی من...

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

پیش رویم:

چهره ی تلخ زمستان جوانی.

پشت سر:

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام:

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم


نویسنده: مریم
ساعت: 23:17
تاریخ:
جمعه 1386/10/21

 


ای هفت سالگی

 ای لحظه ی شگفت عزیمت

 بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون وجهالت رفت

 بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن

 میان ما و پرنده

 میان ما و نسیم

                 شکست

                        شکست

                                شکست

  بعد از تو آن عروسک خالی

 که هیچ چیز نمی گفت. هیچ چیز بجزآب، آب، آب

 در آن غرق شد.

 

 بعد ازتو ما صدای زنجیرها را کشتیم

 وبصدای زنگ، که روی حرف های الفبا برمی خاست

 و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی، دل بستیم.

 

 بعد از تو که جای بازیمان زیرمیز بود

 از زیر میزها

 به پشت میزها

 واز پشت میزها

 به روی میزها رسیدیم

 و روی میزها بازی کردیم

 وباختیم، رنگ تو را باختیم، ای هفت سالگی.

 

 بعد از تو ما به هم خیانت کردیم

 بعد از تو ما تمام یادگاری ها را

 با تکه های سرب، و با قطره های منفجر شده ی خون

 از گیجگاههای گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم.

 بعد از تو ما به میدان ها رفتیم

 و داد کشیدیم:

 "زنده باد

 مرده باد"

 و درهیاهوی میدان، برای سکه های کوچک آواز خوان

 که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند، دست زدیم

 بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم

 برای عشق قضاوت کردیم

 وهمچنان که قلب هامان

 در جیب هایمان نگران بودند

 برای سهم عشق قضاوت کردیم.

 

 بعد ازتوما به قبرستان ها روآوردیم

 ومرگ، زیرچادر مادربزرگ نفس می کشید

 ومرگ، آن درخت تناور بود

 که زنده های این سوی آغاز

 به شاخه های ملولش دخیل می بستند

 ومرده های آن سوی پایان

 به ریشه های فسفریش چنگ می زدند

 ومرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود

 که در چهار زاویه اش، ناگهان، چهار لاله ی آبی

روشن شدند.

 

 صدای باد می آید

 صدای باد می آید، ای هفت سالگی

 

برخاستم و آب نوشیدم

 وناگهان به خاطر آوردم

 که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسیدند.

 چقدرباید پرداخت

 چقدر باید

 برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت؟

  ما هر چه را که باید

 از دست داده باشیم، از دست داده ایم

 ما بی چراغ به راه افتادیم

 وماه، ماه، ماده ی مهربان، همیشه در آنجا بود

 در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی

 و بر فرازکشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند

 

 چقدر باید پرداخت؟...

 

 

 


نویسنده: مریم
ساعت: 15:16
تاریخ:
سه شنبه 1386/10/18

 


سلام . اول باید از کسایی که اومدن و نظر دادن تشکر کنم.

اینروزها هرجا میری این شعرو میشنوی( از دختر خانوما)

بر قول این آقا پسرها اعتمادی نیست

آقاپسرهایی که کلا جیبشان خالیست

ودردبی درمانشان جز درد مادی نیست

.....................چرا؟.....................


نویسنده: مریم
ساعت: 11:47
تاریخ:
سه شنبه 1386/10/11

 


شاید برای بعضی ها قدیمی باشه اما این تک جمله روی من خیلی تاثیر گذاشته

 

دمی می آید و بازدمی میرود اما زندگی چیزی به غیر از این است

ارزش آن زمانی تجلی میابد که نفس آدمی راببرد.

....................................

Have Good Luck


نویسنده: مریم
ساعت: 23:4
تاریخ:
جمعه 1386/10/07

 


 

یکی داشت یکی نداشت !اونی داشت تو بودی اونی نداشت من بودم یکی خواست یکی

نخواست !اونی که خواست تو بودی اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم

یکی بود پس کی نبود !اونی که بود تو بودی اونی که نبود من بودم!

یکی آورد یکی نیاورد!اونی که آورد تو بودی اونی که نیاورد من بودم

یکی برد یکی نبرد !اونی که برد تو بودی اونیکه دل به تو باخت من بودم love


برای زندگی کردن کم فرصت داریم ..........

اما برای روزی که خواهیم رفت از اینجا تا ابدیت .......؟

قدر ثانیه ها ی زندگیت را بدان شاید این دنیا :آنگونه که فکر میکنی نباشد !!!! love


وقتي گلدون خونمون شکست !! پدرم گفت: قسمت اينبود... مادرم

گفت :حيف شد... خواهرم گفت: قشنگ بود... داداشم گفت : کاش دوتا

داشتيم...... اما وقتي دل من شکست کسي به فکرش نبود هیچکس

...................................


نویسنده: مریم
ساعت: 11:25
تاریخ:
جمعه 1386/09/23

 


 

Love is blind

 

عشق کور است

 

I Love you but have to leave you

 

دوستت دارم، اما باید برم وقت رفتنه

 

Honesty & beauty seldom agree

 

صداقت و زیبایی با یکدیگر جور نیستند


نویسنده: مریم
ساعت: 11:30
تاریخ:
شنبه 1386/07/21

 


 

 

 

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه ی زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است ببر

 

راز این حلقه در چهره ی او

این همه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت :

حلقه ی خوشبختی است، حلقه ی زندگی است

 

همه گفتند: مبارک باشد

دخترک گفت: دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سال ها رفت و شبی

 

زنی افسرده نظر.کرد بر آن حلقه ی زر

دید در نقش فروزنده ی او

روزهائی که به امید وفای شوهر

به هدررفته، هدر

 

زن پریشان شد و نالید که وای

وای، این حلقه که در چهره ی او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه بردگی و بندگی است

 

 

 

 

 

 

 


نویسنده: مریم
ساعت: 13:44
تاریخ:
پنجشنبه 1386/06/29

 


Never seek to tell the love, love that never told can be

(Blake Willia)     

هرگز در پی آن مباش که عشقت را بر زبان آوری، عشقی که هرگز قابل بيان نيست.

                                                                                                                        (ويليام بليک)

                                                                                                                    

                    


نویسنده: مریم
ساعت: 5:35
تاریخ:
سه شنبه 1386/06/27

 


قالب از نازنین
Www.Naazanin.coM