X
تبلیغات
و خـــدایـی کـ ـه در این نزدیکــیـسـت


و خـــدایـی کـ ـه در این نزدیکــیـسـت

تنـــهـایــی" بهتر از گدایــی" محبت است


::ادامه مطلب::
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1392 ساعت 21:38 توسط مرتضی تهرانی|

ببار باران

 که دلتنگم...

 

مثال مرده بی رنگم 



 ببار باران 

 کمی آرام....که پاییز هم صدایم شد 


 که دلتنگی و تنهایی رفیق با وفایم شد



 ببار باران 


 بزن بر شیشه قلبم....بکوب این شیشه را بشکن


 که درد کمتری دارد اگر با دست تو باشد 



 ببار باران 


 که تا اوج نخفتن ها مدام باریدم از یادش



 ببار باران 


 درخت و برگ خوابیدن


 اقاقی....یاس وحشی....کوچه ها روزهاست خشکیدن



 ببار باران


 جماعت عشق را کشتن


 کلاغا بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردن


 ولی باران ، تو با من بی وفایی


 توهم تا خانه ی همسایه می باری


 و تا من


 میشوی یک ابر تو خالی



 ببار باران 


 ببار باران.......که تنهایم

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1392 ساعت 20:57 توسط مرتضی تهرانی|

http://upload.iranvij.ir/image_mordad91/48371978591377020051.png


::ادامه مطلب::
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1392 ساعت 20:20 توسط مرتضی تهرانی|

اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم 
به تو می گفتم :“دوستت دارم” و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی.
همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد.
کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری.
مراقبشان باش.
به خودت این فرصت را بده تا بگویی: “مرا ببخش”، “متاسفم”، “خواهش می‌کنم”، “ممنونم”
و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن.
هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری.
خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن!
به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو: “چقدر برایت ارزش دارند.”
اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت… همراه با عشق

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1392 ساعت 20:8 توسط مرتضی تهرانی|

این داستان واقعی است...




سر کلاس درس معلم پرسید: هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟



::ادامه مطلب::
نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1392 ساعت 22:47 توسط مرتضی تهرانی|

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟


::ادامه مطلب::
نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1392 ساعت 22:43 توسط مرتضی تهرانی|


دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدش متوسط بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش

نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.


::ادامه مطلب::
نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1392 ساعت 22:38 توسط مرتضی تهرانی|

در کوچه پس کوچه های قصه های دخترک قدم میزنم

گم می شوم در این بیراهه های پریشان

رویاهایش انگار یک در میان تکراریست

دخترک دلش میخواهد فریب بخورد این روزها

بگو:...

بگو:"همه چیز همانی است که او میخواهد."

تو فقط همین را بگو

فریب خوردنش با دخترک

دخترک دلش فریاد میخواهد

سفر میخواهد

سفری از خود او تا به خودش

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1392 ساعت 19:13 توسط مرتضی تهرانی|

چشم به راه در حسرت یک لبخندم

چشم به را در حسرت یک دوست دارم

خیالی می سازم و منتظرم منتظر روزی که بگی ســــلام

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1392 ساعت 18:38 توسط مرتضی تهرانی|

طلاق نوعروس برای فرار از خانه تنهایی

زه داماد ثروتمند در مدت دوسالی که ازدواج کرده بود تنها 40 روز در خانه اش بود و بیشتر به خانه پدری اش می رفت.نوعروس وقتی خود را در خانه تنهایی دید برای نجات از دنیای افسردگی پای در دادگاه خانواده گذاشت و خواستار طلاق شد

ادامه مطلب



::ادامه مطلب::
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1392 ساعت 13:28 توسط مرتضی تهرانی|


آخرين مطالب
» مطالب زیبا
» ببار باران
» عـــــــاشقــا در مورد ایــــن عــکس نــــــظر بدن...فــــــقط عــــاشــقــا
» به تو می گفتم :“دوستت دارم”
» داستان واقعی لنا
» داستان گریه دار( نهایت ابراز عشق
» داستان گریه دار عاشقانه(دخترک شانزده ساله)
» دحترک تـــــــــــــنها
» باد های نسیم
» داستان های عاشقی

Design By : RoozGozar.com